




نظرات ()آب ، بابا ، انار ، سارا ، در.....
بچگی ، سادگی ، صداقت ، پر
خنده های بدون دندان و _
- گریه های جدایی از مادر !
آب ، بابا ، انار .... می خوردیم
شب چله ، که ریخت بر دفتر!
تب دلشوره های اول صبح
درس های نخوانده تا آخر !
آب ، بابا ، انار ، سارا.....رفت
مثل من توی عالمی دیگر
توی دنیای بی سر انجامی
توی دنیای بد و یا بدتر؟!
آب ، بابا .... دو سال من را برد
خاک کنکور را بریزم سر
تا نپرسند دائما از او :
- دخترت را نمی دهی شوهر؟!
* * *
آب ..... شد شور و شوق کودکیم
توی تزریق ایده و باور
توی ترفند های بی پایان
توی کمبود های یک دختر .....

سلام به بروبکس جنجالی !نمیه جنجالی ! فوول جنجالی !انژکتوری ! کابراتی ! دیزلی !حساس ! کلا مامانی ! خوشکل مثل خودم ! خوشتیپ مثل خودم !
چه تحویلی!!! ....چه خبر؟ ما که نیستیم خوش می گذره دیگه؟ این چند روز خیلی برام سخت بود، نمی دونم شاید اینجوری حس می کنم. تو هم خسته ایی؟ گرفتاری؟ دلت خورد شده؟ درکت نمی کنن؟ اذیتت می کنن؟ دلت تنگه؟ ولی خودتم نمی دونی چرا؟ عاشق عاشق شدنی؟ می خوای با یه فرشته همدم شی؟
کاشکی درد من اینا بود....پس از خدا و خودت ممنون باش که دردات اینه....اگه هم اینا نبود بدون دردی نداری....باور کردنش سخته که زندگی من فقط از "کاش" تشکیل شده....یه کم فکر کنی دیونه میشی....هر چی بخوای بگی باید از اون کلمه استفاده کنی...و بدتر از اون طرف مقابل هم ازش استفاده کنه....کاش زندگیم این نبود...کاش دنیا یه لحظه توقف می شد..."کاش دردمو می دونستی" !!!چه کاش هایی دارم که میدونم یکیش هم براورده نمی شه....قرار نیست حل شه.....
آخه کی درد اون یکی دیگرو رو می فهمه؟؟؟؟ هیچکی...به خدا هیچکی نمی فهمه....تو هم نزار هیچکی بفهمه....چون اونوقت وقت خودتو تلف کردی.....
ببخشید....که هر چی میاید به این وبلاگ فقط باید به درداتون فکر کنید....یعنی یادتون میندازم....دست خودم نیست....کارم همینه....اینجا نقاب مقاب ندارم...خودم و خودم....ای خدا....چند بار تو این وبلاگ اسمتو صدا کردم؟.... اگه کم باشه ولی از ته دل بود....
خدا نمی دونم وجود داری یا نه؟ در حدی نیستم که بگم هستی یا نه....ولی به یه خالق باور دارم و می دونم هستش.....نمی دونم چه جوری هستی؟ نوری؟ مشعلی؟ پیرمردی؟ بچه ای؟ فقط می دونم یکی هستی که رنگی نداری....خدا جون .....چرا؟ چرا؟ اینقدر تنها؟؟؟؟؟؟؟ اینقدر متنفر؟ قرارمون این نبود.....دنیات برام رنگی نداره!!!! بچه که بودم مامانم می گفت: از خدا بترس....می دونستم هیچ وقت نباید بترسم....چون ترس کار ادمایی که دل می شکونن....خدا مگه قیافت اینقدر وحشتناکه که من بترسم؟ یا انقدر بی رحمی ؟ من که ترسی ندارم...ادم از خالق خودش ترسی نداره!!
چه قدر قشنگ اون بالا نشستی این پایین رو نگاه می کنی....یه وقتایی دلت به هر کی خوش باشه می ری تو قلبش یه سری بهش می زنی.....جات خوبه....حسودیم میشه....اومدی این پایین که ببینی چه بازی به راه انداختی؟.....خوب خدایش بعضی ها خوششون میاد بعضی ها غمگین....خودی جون، گفتی غم رو افریدم که به یادم بیفتن ولی من غمی ندارم....گفتی دلتونو تنگ می کنم تا به یاد بیفتید ولی بازم دلم تنگ نیست...هست دروغ چرا ولی دلم تنگه واسه مهربونی یه بندت....
خدا جون.....یه روز بیا خیلی باهات کار دارند....این نماز و این چیزایی ساختگی دست ادما، ما رو دل خوش نمی کنه....من خودتو میخوایم.....واسه یه ساعت بیا بشین ببین دردم چیه؟؟؟ من همیشه اینجوری بودم....اگه 100 تا درد هم داشته باشم کسی به خودش جرات نمی ده ازم بپرسه....می دونه که هیچ وقت بهش نمی گم.....تو بیا که دلم وا شه...
چسپوندن این حروف ها به هم شده بهونه ساختن کلمه ها....و نوشتن کلمه ها هم شده بهونه خالی کردن خودم....عمرا که بیای پیشم....به آدماتم پناه ببرم اخرش مثل خودتن.....یه روز باید برن....می گن خدا همه جا هست....می دونم منم می دونم.....ولی الانی که بغض داره منو می کشه....پس کو؟ ها ؟ کو؟ بی خیال....الان فکر کنم انقدر استغفراالله گفتید دارید از نفس میافتید....
می خوام دست از نوشتن بردارم مگه میشه؟
بعضی وقتا فکر می کنم اگه عاشق باشم دردم دواست....ولی نه؟ آدمش گیر نمیاد...یا قبلا عاشق بوده....یا اینکه متنفر از عشق....
کلمه ها ،کلمه ها زود باشین تنهام نزارین...دستام بنویس....کمک کن....راستی اتاقم...خیلی وقته نگاش نکردم با اینکه تو 24 ساعت 20 ساعت باهاشم.....خیلی ساکت شده....اونم غمگینه....سرمو که می چرخونم نگام می یوفته به گوشه اتاق، فورا با خودم تجزیه و تحلیل می کنم که ای کاش اون گوشه یه در داشت.....یه دری که به نور وا مشد....نه واسه خودم واسه اتاقم.....پنجره رو واسه خودم گذاشتن ،خورشید خانوم زودی قایم میشه....این هفته ایی که گذشت ،شمردم...25 بار بهم گفتن بزرگ شدی.....قیافم همونه، تغییر نکرده...کار های بچگیم بیشتر شده!!!....بابام می گفت واسه خودت خانوم شدی.....مسموم شدم....همه گفتن...ولی این همه یه لحظه خودشونو جای من گذاشتن که بدونن که من نمی خوام بچگی هامو تنها بزارم....
وقتی به کل نوشته هام نگاه می کنم با خودم می گم این همه رو من نوشتم....تو این جونی چقدر وراجم....ولی بازم مشکل دلم...دیشب از خدا می خواستم بارون بباره...چه خواسته مزخرفی تو این خشکسالی....ولی اینقدر دعا کردم که معجزه شد.....کولر همسایه از بالا خراب شده بود...قطره قطره اب می بارید رو پنجره اتاقم....ساعت 3:30 پاشی دستاتو بگیری زیر کولر مردم....فقط خدا و ماه و تموم ستاره بهم خندیدن....با یه اسمون....کم نبودن....ولی فوضلی بلد نیستن...
چند شبه از تپش قلبم بیدار میشم....قلبمم بهم رحم نمی کنه.....وقتی پا میشم دستمو می زارم رو قلبم.....یه نگاهی به دروبرم می کنم می بینم اتفاقی نیوفتاده ،من خونه خودم، تو هم خونه خودت.....پس چرا قلبم می زنه....؟؟؟؟؟؟؟/؟؟؟؟؟؟؟
وسایلم تو خونه ولو شده...هر جا که پا می زاری خودکار منو می بینی...تا حالا اینجوری نبودم...همه شک کردن....وقتی ازم می پرسن چه مرگته؟( چه واژه جدیدی).... می گم سولان اینجوری کرده....سولانم می گه اجی به خدا من اینجوری نکردم...می دونم سولانی!!!!...نمی خوای به اجیت کمک کنی که درداشو جلو بابا مامان بپوشونه؟؟....سولان ابروشو به معنی" نه" بالا می بره.....قربونت برم کمکمم نکنی بازم دوست دارم....اذیت و ازاره دردام به تو هم رسید.....ببخش سولانم.
شاید نوشتن این همه حرف دلیلش فقط یه جمله باشه.....مطمن نیستم....ولی ناامید شدم ازت...تو هم باید ببخشی.....نمی دونم ولی تا حالا انقدر دلم دردش نیومده بود...تقصیر هیچکی نیست نه بابا نه مامان نه تو ....هیچکی....تقصیر سوما 19 ساله....قاتل و مقتول خودمم....راستی بروبچ ببخشید...بازم ببخشید....
می رم ولی بزارید یه چیزی رو به اونی که خودش می دونه بگم بعد.....دوست داشتم و دارم....ولی واسه فردا ها مطمن نیستم....حق بده یه جوری دلم ریخت.....انتظار نداشتم....تقصیر تو نیست باز....من خودخواهم....نمی خوام واسه اینکه مال من شی از زندگی متنفرت کنم.... یا اینکه از معشوقت بگیرمت .....حق انتخاب با خودته....با خود خودت.....تنها نبودن من تو قلبت ،کار روزگار که با من می کنه....تو خبر نداری هنوز باهام لجه ....با اسمی زندگی می کنم که اسم خودم نیست و تو دنیایی هستم که دنیای خودم نیست و دردایی می کشم که دردای من نیست و تو نگران نباش دلم قهر کرده باهاش حرف می زنم بدون منطق...انقدر شکسته که عادت کرده....شاید واسه تو هیچ اتفاقی نیوفتاده ولی بازم به حرفم رسیدی که گفتم ادما درد همو نمی دونن....زخمی که بر رو قلبشون پیدا میشه ،عمقشو فقط خودمون می دونیم....بای تا های >>>>>>><<<<<<<<


نظرات ()دلم گرفته به اندازه ی وسعت تمام دلتنگی های عالم.
شیشه قلبم اون قدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند.
دلم می خواد فریاد بزنم ولی واژه ای را نمی یابم که عمق دردم را در فریاد
منعکس کند. فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خود سر داده ام .
کاش می شد سرنوشت را با آرزوهای شیرینم عجین کنم .
دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم .
کاش می شد پرواز کنم ، پروازی بی انتها به ابدیت....
کاش می شد در هجوم بی رحمانه درد، خودم را پیدا کنم.
نفرین به بودن وقتی با چاشنی درد همراه است. بغض کهنه ای
گلویم را می فشارد به گوشه ای پناه می برم

می تونی خاطرات گذشته رو زنده کنی؟؟؟؟؟؟؟....کافیه بری سراغ شیشه عطرهای خالیت..... شایدم با باز کردن پوشه هایی که پر از اهنگ های قدیمی ولی با خاطره، که سالهاست سراغشون نرفتی.....و نگاه کردن به آلبوم عکسات....عکسای تو و اون.....و نوشتن حرفایی که همیشه منتظرشون بودی تو دفتر خاطرات بنویسی!!!!......
ولی منیکه ندونستم چه عطری استفاده کردم و چه آهنگی گوش دادم و البومی خالی از تو دارم ، و هیچ حرفی از تو نشنیدم، تا تو دفتر خاطراتم بنویسم باید چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟
عوضش خودم حسی از تو دارم که هیچکی نداره.....حسی بالاتر از حس یک مادر به بچه ی در اغوشش.....حسی برتر از نگاه دو تا عاشق...حسی والاتر از نگاه تو به من.......
بازم موندم که چه جوری بیانش کنم....حسمو می گم.....شده که تک و تنها بری بالای یه کوه که بلندترین کوه دنیات باشه......دوروبرت پر از سبزه باشه و بوی گل های شب بو تورو امیدوار کنن.....و صدای نسیم صبح دم گوشتو نوازش کنه....بعد با تمام وجودت داد بزنی
" دوست دارم"......بعد از دو ثانیه می شنوی که تو درها یکی با صدایی شبیه صدای خودت جواب می ده " دوست دارم"
حالا دیگه عطر و آهنگ و مهم تر از اونها، حرفتو دارم.....خاطراتمو با هیچ یک از خاطره های تو و همه ادما عوض نمی کنم......چه جوری بگم که گذشته منو زیبا کردی؟؟ زیبا تر از شب بویی گم شده بالای یک کوه بلند رو به آسمون آبی که با نسیم همدم شده......

نظرات ()